تبليغاتX
چشمهایم برای تو

چشمهایم برای تو

دوستت دارم ها آه... چه کوتاهند!!!





درون کوچه ی قلبم چه غمگینانه می پیچد



  

صدای تو که می گفتی بجز تو دل نمی بندم


 

فریب وعده هایت را ندانستم ولی اکنون


 

به یاد وعده های تو، میونه گریه می خندم


 

برو دیگر که دل از غم رها کردم


 

خداحافظ ،خداحافظ که دیگر بر نمی گردم


 

تو بودی آسمان من، غمت همسایه ی قلبم


 

ولی خورشید چشم تو به بام دیگری سر زد


 

قسم بر سوزه پنهانم، تو را دیگر نمی خوانم


 

که از باغ دو چشم تو پرستوی دلم پر زد


 

 برو دیگر که دل از غم رها کردم


 

خداحافظ ،خداحافظ که دیگر بر نمی گردم...


 

در آن غمگین غروبه سرد تو از قلبم سفر کردی


 

نگاهم در افق ها مرد و من افسوس می خوردم


 

شیاره گونه هایم را گل اشکم نوازش کرد


 

و من از تو جدا ماندم، ولی ای کاش می مردم


 

برو دیگر که دل از غم رها کردم 




خداحافظ ،خداحافظ که دیگر بر نمی گردم...


 


+ نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 23:54 توسط بانو |


 

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن


ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن


خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه


لالايي ها ديگه خوابي . به چشمونم نمي شونه


يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند


يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند


تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو


هنوز آوار تنهايي .داره مي باره از هر سو


خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم


نشد با اين تن زخمي . به آغوش تو برگردم


نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم


از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم


نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني


تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني


تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم


تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم


خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي تونه


طلسم بغضو برداره از اين پاييز ديوونه





بابک صحرائی

 

+ نوشته شده در یکشنبه 9 فروردین1388ساعت 19:22 توسط بانو |






چیزی نمی تونم بگم ، قراره از من بگذری


چیزی نگو می فهممت ، باید از این خونه بری



چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم؟
 

تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم؟



تنهاییامو بعد از این ، با قلب کی قسمت کنم؟


واسه فراموش کردنت ، باید به چی عادت کنم؟




تو باید از من رد بشی ، من باید از تو بگذرم


کاری نمی تونم کنم ، باید بیفتی از سرم



بعد از تو باید با خودم ، تنهای تنها سر کنم


یک عمر باید بگذره ، تا امشبو باور کنم


چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم


تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم؟



چند سال از امشب بگذره؟ ، با من یکی هم خونه شه


احساس امروزم به تو ، تنها یه شب وارونه شه



تنهاییامو بعد از این ، با قلب کی قسمت کنم؟


واسه فراموش کردنت ، باید به چی عادت کنم؟



تو باید از من رد بشی ، من باید از تو بگذرم


کاری نمی تونم کنم ، باید بیفتی از سرم



بعد از تو باید با خودم ، تنهای تنها سر کنم


یک عمر باید بگذره ، تا امشبو باور کنم


چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم


تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم



چند سال از امشب بگذره؟ ، با من یکی هم خونه شه


احساس امروزم به تو ، تنها یه شب وارونه شه



چیزی نمی تونم بگم...



+ نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 0:58 توسط بانو |





تو اینجا نیستی ! تنهای تنها ، با سکوتی سخت درگیرم

و می دانم ، اگر دیگر نیایی ،


در غروبی سرد و غمبار و پر از تردید می میرم !


امید بازگشت تو ، مرا زنده نگه می دارد و آری


تو می آیی !


تو می آیی بهانه من ،


و می دانم دوباره شاخه های خشک احساسم ،


جوانه می زند ،


لبریز از عشق و شکوه زندگی می گردد و با تو ،


تمام لحظه های تلخ پاییز و زمستان را ،


تمام لحظه های بی تو بودن را ،


تمام خاطرات سرد و بی روح نبودت را ،


شبیه قاصدک ، در دست های باد می اندازد و دیگر ،


به آن فصل پر از دلتنگی و سرما نیندیشم !


تو می آیی بهانه من ،


تو می آیی ،


و شوق دیدنت ، این شاخه های خشک را زنده نگه می دارد و


تنها به شوق تو ،


سکوت ژرف و سرد مرگ را بدرود می گوید !




+ نوشته شده در سه شنبه 24 دی1387ساعت 22:5 توسط بانو |


 

 

 

 

 

نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود

 

چگونه سایه سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود

 

نگاه کن

 

تمام هستیم خراب می شود

 

شراره ای مرا به کام می کشد

 

مرا به اوج می برد

 

مرا به دام میکشد

 

نگاه کن

 

تمام آسمان من پر از شهاب می شود

 

تو آمدی ز دورها و دورها

 

ز سرزمین عطر ها و نورها

 

نشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاجها، ز ابرها ،بلورها

 

مرا ببر امید دلنواز من

 

ببر به شهر شعر ها و شورها

 

به راه پر ستاره ه می کشانی ام

 

فراتر از ستاره می نشانی ام

 

نگاه کن

 

من از ستاره سوختم

 

لبالب از ستارگان تب شدم

 

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

 

ستاره چین برکه های شب شدم

 

چه دور بود پیش از این زمین ما

 

به این کبود غرفه های آسمان

 

کنون به گوش من دوباره می رسد صدای تو

 

صدای بال برفی فرشتگان

 

نگاه کن که من کجا رسیده ام

 

به کهکشان

 

به بیکران

 

به جاودان

 

کنون که آمدیم تا به اوجها

 

مرا بشوی با شراب موجها

 

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

 

مرا بخواه در شبان دیر پا

 

مرا دگر رها مکن

 

مرا از این ستاره ها جدا مکن

 

نگاه کن که موم شب براه ما چگونه قطره قطره آب میشود

 

صراحی سیاه دیدگان من

 

به لالای گرم تو

 

لبالب از شراب خواب می شود

 

به روی گاهواره های شعر من

 

نگاه کن

 

تو میدمی و آفتاب می شود

 

 


فروغ فرخزاد

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 14:9 توسط بانو |


 

 

 

 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

 

تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

 

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

 

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

 

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم

 

و تو در پاسخ موج تمنای دلم گفتی : دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

 

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

 

همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

 

حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

 

نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا

 

شاید خطا کردم

 

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا تا کی برای چه

 

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

 

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

 

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

 

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

 

تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

 

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود

 

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

 

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

 

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبورت نخواهی برد

 

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد

 

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

 

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

 

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت

 

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

 

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

 

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

 

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

 

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

 

نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان باز

 

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

 








 

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 13:23 توسط بانو |


 

 




هيچ وقت ، پاییز به اين سردی نبوده،


 

هيچ وقت ، روزها اينقدر تاريک نبوده‌اند،


 

و من از اين سرما مدام می‌لرزم ،


 

و تو می‌پنداری که از گرما به ستوه آمده‌ام،


 

زيرا تمام آنچه می‌بينی قطرات عرق روی پيشانيم است،


 

و نمی‌دانی که اين عرق از فکرهاي است که يک لحظه هم مرا آرام نمی‌گذارند،


 

و همين عرق است که قطره قطره جمع می‌شود،


 

و دريايی می‌شود تا چشمانم تا ابد در آن غرق شوند،


 

و تو در شگفتی که چرا من چيزی نمی‌بينم،


 

و من در شگفتم چون می‌دانم هنوز چيزی جايی هست که آنگونه نيست که بايد


باشد، و تو تلاش می‌کنی حرفهای مرا بفهمی ، هر چند که می‌دانی بيهوده


است،  و من تلاش می‌کنم بفهمم چرا اينقدر همه چيز سرد است وهرگز ترا


نخواهم داشت ، هر چند که می‌دانم بيهوده است،


 

و تو غافل از آنی که هرگز نخواهی فهميد من چه می‌گويم، مگر يک لحظه بخواهی


که جای من باشی،


 

و من غافل از آنم که اين سرما از درون من به بيرون می‌تراود،


 

و من هنوز زير اين فشار شبهايم را به صبح می‌آورم،


 

 

با همان وضعی که آخرين قطرۀ داخل قطره‌چکان تقلّا می‌کند در مقابل تو که


قطره‌چکان را می‌فشاری پايداری کند و به بيرون پرتاب نشود،


 

و نمی‌دانم که کی مجبور به تسليم و روبرويی با حقيقت می‌شوم، اگر حقيقتی


موجود باشد،


 

 

پس به من نخند


 

اگر می‌بينی هنوز هم ابلهانه خود را به سوراخ دهانۀ قطره‌چکان چسبانده‌ام و عرق


می‌ريزم تا پابرجا بمانم





 

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 9:53 توسط بانو |






من به درماندگی صخره و سنگ

من به آوارگی ابر و نسیم
 

من به سرگشتگی آهوی دشت

من به تنهایی خود می مانم

من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی

گیسوان تو به یادم می آید

من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی

شعر چشمان تو را می خوانم

چشم تو چشمه شوق
 

چشم تو ، ژرف ترین راز وجود

برگ بید است که با زمزمه جاری باد

تن به وارستن عمر ابدی می سپرد

تو تماشا کن

که بهاری دیگر

پاورچین پاورچین

از دل تاریکی میگذرد

و تو در خوابی

و پرستو ها خوابند

و تو می اندیشی

به بهاری دیگر

و به یاری دیگر

نه بهاری

و نه یاری دیگر

- حیف

اما من و تو

دور از هم می پوسیم

غمم از وحشت پوسیدن نیست

غمم از زیستن بی تو در این لحظه پر دلهره است

دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست

از سر این بام

این صحرا

این دریا

پر خواهم زد

خواهم مرد

غم تو این غم شیرین را

با خود خواهم برد





"حمید مصدق"



تقدیم به دوست عزیزم(امیر)
امیدوارم خوشت بیاد

+ نوشته شده در دوشنبه 8 مهر1387ساعت 23:1 توسط بانو |


مریم

 

 

اي

  دليل شادي من

اي حضورت بهانه شكستن تنهايي

مي داني

اين درد مشترك من و توست

گاهي نميتوانيم در چشمان هم  بنگريم

گاهي آنقدر دير مي رسيم

كه حتي آخرين ستاره خاموش شده

بدون تو روزها سرد و بيرنگند

***

زير اولين باران ايستادم و دستهايم را بسوي افق روشن باز كردم

زمين پر از مريم است

تنها صدايي كه ميشنوم صداي ضربان قلب مریم است

آنقدر بلند كه صداي ديگري نمي شنوم

پيش از آنكه لب فرو بندم بايد تو را صدا كنم

پيش از آنكه چشمانم را ببندم بايد تو را نگاه كنم

تو در روز و شب من حضور داري

در حس غريبم . در قله غرورم. در جزيره تنهاييم

با تو هيچ جزيره اي بوي تنهايي نمي دهد

حتي در عكس گل مريمي كه بروي ديوار است

***

شبها بيدارم

شب بدون تو يك درد ملال آور است

شب بدون تو تاريكي مطلق است

در شب

مانند مسافري سرگردانم كه مسير را فراموش كرده است

***

اي بانوي خسته من

آنهايي كه عمق قلب تورا باور نكردند

آنهايي كه قدر تو را ندانستند

تورا نشناختند

به من بگو

از چه بنويسم؟

اي عشق ناگزير!

اگر قرار باشد كه بنويسم

بايد باشي ...نفسهاي تو مي تواند

 رخوت را از قلمم پاك كند

من منتظرم

كه روزي بيايي

مي خواهم اولين صبح را با تو آغاز كنم

فقط در كنار تو

تنهايي  كمرنگ تر است...

 

 

با تشکر فراوان از دوست عزیزم(دیده در خون)که این شعرو واسه من سروده بود

یاد اون روزها بخیر

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 11:22 توسط بانو |


 

من به چشمان پر از سبزه ی تو محتاجم

به همان دست پر از مهر تو و

به همان دل که شده خانه ی من .

می شوم شاد اگر شادی تو

مثل گلهای بهار .

ای بت تاریخی من !

من به محراب تو دستم به دعاست .

می شوم زنده اگر

پای تو کشته شوم .

ای همه هستی من !

سبک آهنگ طراوت بخش ات

می برد این دل غمگین مرا

تا سرا پرده ی شوق .

می شوم شاعر چشمان تو تا

بسرایم غزلی ناب برای دل تو .

تو به یک معجزه می مانی !

تو به یک بارقه ی سبز و لطیف

که نشسته در بر گلدان دلم !

دیدنت خاطره ای ست

مثل باران که ببارد به تن خشک کویر !

ای تو نزدیک ِ دور !

ای تو آن نقطه که من

عشق می خوانم و بس !

من به چشمان پر از سبزه ی تو محتاجم ....

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1 مهر1387ساعت 14:2 توسط بانو |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

دستخط خستگي هاي كودكانه ام پر از دلتنگي است... دلتنگ صداي كسي كه لرزش صدايت را حس نمي كند... دلتنگ كسي كه ردپاي كلماتش خوشحالت مي كند...دلتنگ كسي كه در همين نزديكي ست...


صفحه نخست
.:.Email.:.



نوشته های پیشین

هفته اوّل اردیبهشت 1388

هفته دوم فروردین 1388
هفته سوم بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387


نویسنده

بانو

Maryam Banoo


هم نوا ها

.:: پســــر طوفانی ::.
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


دریافت کد موزیک

http://www.tehranwebs.ir/ ارسال به 100 درجه کلوب دات کام